danialdanial، تا این لحظه: 18 سال و 8 ماه و 16 روز سن داره

دانیال زرنگ مامان بابا

((((((( ماه مبارک رمضان)))))))

مامانی امروز اول ماه مبارک رمضان هست. امیدوارم که ماه پر برکتی برای همه مردم باشه. باز حق صدایمان کرده/ با همه نقصی که در ما بوده/باز خالق سفره داری می کنه/     ( ماه ضیافت الهی بر همگی مبارک)                     (((((((((((((((((((((  التماس دعا))))))))))))))))) ...
10 مرداد 1390

اومدن خاله نادیا و پیشواز ماه رمضان .(سفره افطار) 9 مرداد 90.

مامانی امروز ظهر خاله نادیا اومد خونمون کلی خوشحال بودی . اخه خیلی دوسش داری. منم ماکارانی دزست کردم و تو ١.٥ خوابیدی و ما با هم بودیم و وب تو رو هم با نادیا دیدیم .عصری مامان نازی هم اومد . بابایی هم ساعت ٦ اومد و با هم رفتین پارک. امروز بابایی به پیشواز ماه مبارک رمضان رفته و منم مشغول اماده کردن سفره افطار. بابایی نون بربری تازه گردوی تازه زولبیا بامیه و .... خرید و اومد خونه. ساعت ٨.٥ اذان شد و وقت افطار. همگی دور سفره افطار نشستیم و خیلی لحظه ی قشنگیه. (((((((((((((( بابایی جونم قبول باشه.)))))))))))))) ...
10 مرداد 1390

دانیال در پارک.

مامانی عصری سه تایی رفتیم کلاست .امروز ٩ جلسه بودو خیلی هم شلوغ بود. جالب این بود که تا کلاس شروع بشه دست من می گرفتی که بریم توی کلاس. امروز برنامه هات فشرده تر بود. و خوب بودی فقط ساعت ٧.٥ بود و تو همیشه این موقع شام می خوری  یکم بهونه داشتی. خلاصه اومدیم پارک سر خیابون (بوستان مینا) بازی کردی و اومدیم خونه و شامت خوردی .              (((((((((((((((((( خسته نباشی جیگرم))))))))))))))))         بوسسسسسسسسسسس . ...
8 مرداد 1390

دانیال و ماشینش.(شنبه 8 مرداد90)

سلام به پسر گلم>به یارو یاورم< به مونسم. مامان جونم به خواست خدا یک روز دیگر روهم شروع کردیم.امروز شنبه و اولین روز هفته است.  مثل هر روز ساعت ٧ اومدی بالا سر مامانی. شیر و صبحانت خوردی و رفتی سراغ تلویزیون و بازیت. منم به کارهای خودم رسیدم و هر از گاهی تو رو زیر نظر می گرفتم. ناهار با هم قرمه سبزی خوردیم و ساعت ١.٥ بعد از خوردن شیرت خوابیدی. الان ساعت ٢ که من مشغول نوشتن وب تو هستم و تو لالا کردی.  ( خوب بخوابی عزیزم.) این عکست که با ماشینت ازت گرفتم یک نکته جالبی برام داره و می خوام برات بگم: مامانی با ماشینت بازی می کردی ولی هیچ وقت توش سوار نمی شدی اما چند وقت که کلاس می ری خیلی عوض شدی.و...
8 مرداد 1390

مدادهای خوشگل دانیال.

مامانی خیلی اسباب بازی و وسایل خوشگل داری ولی بعضی هارو بیشتر دوست داری با هاشون بازی می کنی. یکی از اونها : این مدادت که مامانی برات خریده . از توی دکور کمدت می اری و با این عروسکای مداد مشغول می شی. ...
8 مرداد 1390

جوجه اردک (ارگ موزیکال ) دانیال

مامانی امروز میرفتی توی اتاقت و اسباب بازی هات می اوردی با خودت بازی می کردی. منم خوشحال بودم. چون با من کاری نداشتی و سرگرم بازی بودی و خلاصه اقایی شدی و یواشکی رفتم دوربین اوردم و ازت عکس گرفتم. خیلی این اردک موزیکالت دوست داری. ( یکی از ارزوهای مامانی اینه که تو به موسیقی علاقه داشته باشی و حتما" یک سازی یاد بگیری و من و بابایی رو خوشحال کنی.) ...
8 مرداد 1390

کادوی دایی علی رضا جون .

امروز جمعه صبح با بابایی رفتین پارک گلبرگ و منم دایی اومد دنبالم و با هم رفتیم شهروند. کلی خرید کردیم و ظهر اومدیم خونه. دایی جون این کادوی خوشگل برات خریده.( دستت درد نکنه دایی جون که من اینقدر دوست داری) و ناهارم از بیرون گرفتیم.(زرشک پلو کباب و .....) مهمون دایی کوپولی بودیم. ظهرم از ساعت ٢ تا ٥ خوابیدی و بلند شدی بابایی برات اب پرتقال گرفت و خوردی(نوش جونت)( (((((((((((((دایی جونم امروز کلی بهت زحمت دادیم ازت ممنونیم.)))))))))))) ...
7 مرداد 1390