danialdanial، تا این لحظه: 18 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره

دانیال زرنگ مامان بابا

5 جلسه کلاس دانیال و خرید خونه ( دانیال و بابایی) 25 تیر .

مامانی امروز شنبه ٥ جلسه کلاست بود و ساعت ٣.٥ از خواب بیدار شدی امادت کردم و نشستی با اردکت بازی کردن و توی این عکس داری با اردک(ملودیکات)کیف میکنی. مامان و بابایی اومدن دنبالمون و رفتیم و ساعت ٤ کلاست شروع شد. امروزخط کشیدن و درست کردن اجسام و مهره توی میله انداختن ( گردنبند) و...بود. خیلی بهتر شدی و توجه وتحمل بیشتر. کلاست  ٤٠ دقیقه هست و اومدیم مامانی رسوندیم و برگشتیم خونه. (توی این مدت مامانی و بابایی خیلی زحمت کشیدن  همیشه همراه ما بودن.دستشون درد نکنه.) عصری با بابا دامون یا به قول خودت (دادو) رفتین خرید خونه . دیگه برای خودت مردی شدی و کمک بابایی شدی. اخه مامانی میدونی امشب شب نیمه شعب...
26 تير 1390

عروسی سحر دختر عمه بابا دامون(جمعه 24 تیر 90) .

جمعه مامانی عروسی دعوت بودیم .عروسی دختر عمه بابایی وما اولین بار بود که میخواستیم تو رو عروسی ببریم. عصری اماده شدیم ولباس های جدیدتم که مامانی برات خریده بود تنت کردم ساعت ٧.٥ بابایی مامان شهناز و عمو بابک وعمو بهداد اومدن دنبالمون و رفتیم.عرروسی توی تالار وجدا بود.تو با بابایی وعمو هات رفتی. وبعد از نیم ساعت اومدی پیش منو مامانی . خیلی اقا بودی برای خودت می گشتی من هم کلی بهت افتخار کردم. عروسی شاد وگرمی بود و خیلی خوش گذشت و تو هم همکاری کردی . مامانی میرفتی پیش عروس میشستی جای داماد وخلاصه همه کلی قربون صدقت رفتن. واین اولبن عروسی بود که مامانی ما تو رو با خودمون بردیم و ما رو روسفید کردی. دیگه کم کم داری ب...
26 تير 1390

رفتن به خونه مامان شهناز ( بازنشستگی مامانی)5شنبه 23 تیر.

مامانی وقتی نخوای به دوربین نگاه کنی چپ چپ میبینی. عصری حاضر شدیم ورفتیم خونه مامانی . امروز مامانی بعد از ٣٠ بازنشسته شده همه بوسش کردیم و تبریک گفتیم. تو پیش مامانی موندی من و بابایی رفتیم خرید و گردش. برای شام اومدیم ومامانی زرشک پلو و میرزا قاسمی درست کرده بود. من و تو هنوز سرفه می کنیم و حالت سرما خوردگی داریم. شب خوبی بود و خیلی خوش گذشت. دز ضمن از طرف تو و خودمون  کیک برای جشن بازنشستگی مامانی گرفتیم. دانیال:( مبارکه مامانی .) ...
24 تير 1390

کلاس دانیال و ادامه سرماخوردگی .

مامانی امروز از صبح که بلند شدی خیلی سرفه میکنی. وقتی مریض میشی مامانی خیلی بی حوصله میشه. از صبح حسابی بهت رسیدم.ناهار برات عدسی دزست کردم وخوابیدی وساعت ٣.٥ دوتایی با هم کلاس رفتیم. جلسه ٤ بود وخیلی راضی بودند. توجه بیشتر و تحمل بهتر و خوب بودی. از عصری مامانی سرفه هات بیشتر شده و کلاقه شدم. اخه میدونی من در مقابل مریضی تو ضعیفم. دوباره با بابایی رفتی دکتر و شربت داده و الانم بابایی داره برات سوپ خوشمزه درست میکنه. سوپ بابایی حرف نداره. همیشه توی این موقع ها بابا دامون از من صبورتره و کلی به من کمک میکنه. خدا جون دنی کوپلی ما رو زودتر خوب کن.   ...
22 تير 1390

خاطره اتلیه رفتن دانیال .1.5 سالگی .

مامانی با بابایی تصمیم گرفتیم که ببریمت اتلیه و چند تا عکس یادگاری ازت بگیریم. این لباس های خوشگل رو برات خریدیم امادت کردیم و رفتیم. اما مامانی توی اتلیه کلی گریه کردی و خلاصه زیاد نشد عکس خوب ازت بگیریم. اما مامانی همین عکس ها برام کلی خاطره شد و می ذارم روی چشمام. حالا دوباره تصمیم گرفتیم که به زودی ببریمت اتلیه. عکس های دومادیت رو توی اتلیه بگیریم پسرم. ...
21 تير 1390