عروسی سحر دختر عمه بابا دامون(جمعه 24 تیر 90) .

جمعه مامانی عروسی دعوت بودیم .عروسی دختر عمه بابایی وما اولین بار بود که میخواستیم تو رو عروسی ببریم.
عصری اماده شدیم ولباس های جدیدتم که مامانی برات خریده بود تنت کردم ساعت ٧.٥ بابایی مامان شهناز و عمو بابک وعمو بهداد اومدن دنبالمون و رفتیم.عرروسی توی تالار وجدا بود.تو با بابایی وعمو هات رفتی.
وبعد از نیم ساعت اومدی پیش منو مامانی . خیلی اقا بودی برای خودت می گشتی من هم کلی بهت افتخار کردم.
عروسی شاد وگرمی بود و خیلی خوش گذشت و تو هم همکاری کردی .
مامانی میرفتی پیش عروس میشستی جای داماد وخلاصه همه کلی قربون صدقت رفتن.
واین اولبن عروسی بود که مامانی ما تو رو با خودمون بردیم و ما رو روسفید کردی.
دیگه کم کم داری برای خودت مردی میشی و اجتماعی.
مامانی به داشتن پسری مثل تو افتخار میکنم.
و می دونم که تو هم بزرگ شی بعد از خدا و بابا دامون همه دل خوشی من و مونسمی .


عروسی سحر دختر عمه بابا دامون(جمعه 24 تیر 90) .
