danialdanial، تا این لحظه: 18 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره

دانیال زرنگ مامان بابا

7 جلسه کلاس و اومدن دایی علی رضا.

امروز مامانی از صبح باهم بودیم کلی با هم بازی کردیم شیر و چایی بیسکویئت خوردی اب پرتقال ومنم برای ناهار لوبیا پلو درست کردم و خوابیدیم وعصری ٥.٥ بابا یی رفتیم کلاس . خانم بهنیا با من و بابا صحبت کرد و خیلی ازت راضی بود و گفت کارایی که بچه ها تو ٢٠ جلسه می کنن تو توی ٦ جلسه انجام دادی و کلی خوشحال شدیم. امروز هم فشرده تر کارها رو انجام دادی با توجه و تحمل یهتر. و اومدیم خونه  تو با بابایی مردونه رفتین خرید و گردش و بابایی گفت: دم در قصابی گوسفند بود و تو رفتی نازش کردی بهش کاهو دادی خورده. وساعت ٨ اومدین و دایی علیرضا هم اومد کلی گپ زدیم تو با دایی بازی کردی عکس گرفتین. شامت خوردی با بابایی توپ بازی کردی من هم مشغول ...
29 تير 1390

دانیال و اسباب بازی هایش.

مامانی ظهر اسباب بازی هات رو ریختم و ماشین اتش نشانی و لگوهات و خلاصه برای خودت مشغول باری شدی. قربونت بشم که برای خودت مشغولی. منم نشستم و لذت بردم.پسرم تاج سرم دوست دارم. ...
29 تير 1390

6 جلسه کلاس و ( وقت چشم پزشکی دانیال)

مامانی از صبح بعد از خوردن شیر و چایی بیسکویئت مشغول بازی شدی و من هم به کارهای خونه و ناهار پختن .برای خودمون ماکارانی درست کردم و برای تو شوید پلو.( اخه تو ماکارانی دوست نداری) خوابیدی و ساعت ٣.٥ باهم رفتیم کلاس و ٤ شروع شد. توی کلاس تاب بازی کرذی مهره بازی و لگو بازی کردی. هر دفعه بهتر از قبل میشی ومامانی امید وارتر و خوشحال تر. ساعت ٥ اومدیم خونه .بابایی هم اومد و ساعت ٦ رفتیم دکتر ( وقت چشم پزشکی )داشتی. کلینیک پگاه توی خواجه عبدالله.خانم دکتر فراهانی که خیلی مهربون بود و تو توی اتاق نمی یامدی و خلاصه بادکنک باد کردیم و بالاخره به زور اومدی و معاینه شدی و خدا رو شکر همه چیز خوب بود. امروز خیلی خسته شدی و کلی همک...
27 تير 1390

خاطرات نیمه شعبان.( و دانیال در پارک گلبرگ)26 تیر 90.

مامانی دیروز نیمه شعبان بود و یکی از بزرگترین عید ها . تمام خیابون ها رو چراغونی کردن شربت و شیرینی پخش کردن و خلاصه همه مردم شاد و خوشحالند. ماهم تا عصری سه تایی خونه بودیم و کلی با بابایی بازی کردی و ناهار هم پیترا گرفتیم وتو هم با ما خوردی خوابیدی و ساعت ٧ بردیمت پارک گلبرک.اول رفتی کنار پل بابایی بالا گذاشتت ماشین ها رو دیدی و بعد رفتی تو پارک.  زمین بازی و سراغ سرسره و با بابایی بلال خریدین و خوردین .( نوش جونتون) کلی بدو بدو و بازی کردی ازت عکس گرفتم و ساعت ٨ اومدیم خونه. مامان جونم اینو بدون که تمام این خاطرات رابا عشق و لذت برات نوشتم و بهت تقدیم می کنم. ...
27 تير 1390

دانیال روی نیمکت پارک.26 تیر 90.

فدای شکل ماهت بشم که اینجا سرسره بازی کردی بلال خوردی کلی شیطونی کردی و حالا اومدی روی نیمکت پارک و مامانی زودی ازت عکس گرفت. وای که هر چی ازت عکس بگیرم سیر نمی شم.بوسسسسسسسسسسسسس. اخی خستگیم در رفت. ...
27 تير 1390