danialdanial، تا این لحظه: 18 سال و 8 ماه و 15 روز سن داره

دانیال زرنگ مامان بابا

شیطونی های دانیال توی پارک.مرداد90.

جیگر مامانی و قند عسل. اینجا توی وسایل بازی و لابه لای سرسره ها می دویدی و ماهم دنبال تو . از زیر شون می رفتی و........... بابایی هم دنبال تو. اینجا خسته شدی و وایسادی . رفتی توی فکر.( من می دونی کلک تو چه فکری؟) دوباره برای من داری نقشه می کشی.(((((((((((( اخ که مامانی می بینمت خستگیم در میره .)))))))))))) ...
14 مرداد 1390

گردش دانیال و رفتن به پارک کوروش . 14 مرداد 90.

سلام به پسر عزیزم. هر روز خدا رو شکر می کنم که تو فرشته کوچولو رو به ما هدیه کرد. مامانی توی ماه رمضان هستیم و یک ماه با عظمت و روحانی. دم اذان مغرب شوروهیجانی در همه خونه هاست. خلاصه پنجشنبه خودمون سه تایی بودبم و خیلی بهمون خوش گذشت. جمعه عصری رفتیم پارک کوروش . ( اخه من و بابایی قرار گذاشتیم که هر هفته تو رو یک پارک جدید یا مکان جدیدی ببریم.) تا رفتیم فهمیدی جای جدیدیست و خلاصه اول همه جارو بررسی کردی و بعدم رفتی زمین بازی و برای خودت مشغول شدی. قدم زدیم و عکس گرفتیم و هوای عالی و گرم.>>......... بعد از کلی بازی و شیطونی ٨.٥ شب اومدیم خونه و بابا دادو شام جوجه و چنجه درست کرد .٠ ( جای همگی خالی)...
14 مرداد 1390

دانیال زرنگ و باهوش. 12 مرداد90.

مامانی فدات شه که قبلا" به گفته دکترت بهت گفتم: تو مثل بچه های هم سن و سالت نیستی که با ماشین و اسباب بازی گولت بزنیم. تو بیشتر به کارهای بزرگتر از سنت علاقه نشون می دی. و خیلی خوب به ذهنت می سپاری و زود یاد می گیری. توی این عکس معلومه. هر روز می بینی من وبابا می ریم پای لب تاب تو هم دوست داری بری پشتش بشینی و مشغول شی. امروز مامانی که از پای لب تاب بلند شد زود رفتی نشستی روی صندلی و روی دگمه های کیبرد می زدی و... خلاصه منم خندم گرفته بود و یواشکی اومدم و ازت عکس گرفتم.     (((((((((( مهندس کوچولو  خسته نباشی.)))))))) ...
12 مرداد 1390

اولین افطار رسمی ماه رمضان. 11 مرداد 90.

اینم اولین افطار رسمی . مامانی امروز اول ماه رمضان هست و ما با هم تا عصری بودیم و من از عصر در تدارک اماده کردن سفره افطار بودم. بابایی ٦ اومد و با نون تازه. و بعدم رفت اش و حلیم گرفت و اومد خونه. منم نزدیک اذان سفره افطار پهن کردم. و تو هم اومدی و لیوان و بشقاب کمکم کردی و ساعت ٨.٥ اذان شد و و من و بابایی نشستیم و تو هم اومدی و مشغول نون خوردن.   (((((((((((((((((( نماز و روزه همگی قبول باشه.)))))))))))) { بابایی نماز و روزت قبول و التماس دعا.} ...
11 مرداد 1390

حکایت دانیال و نماز خواندن. ( 11مرداد) 90.

مامان قربونت بره که بعد از افطار من رفتم سراغ نماز. تو هم اومدی دنبالم که دیدی من مشغول نماز خواندنم و تو هم ذوق می کردی. با من سجده می کردی و قران باز کرده بودی و ..... نمازم که تمام شد و جانمازم جمع کردم وتو اومدی توی اتاق و اوردی توی سالن پهن کردی و ...... (((((((((((( مامانی قبول باشه.))))))))))))))))) ...
11 مرداد 1390

رفتن به باشگاه نفت. 10 مرداد 90

مامانی امروز ساعت ٦ اماده شدیم و رفتیم با عمو صادق قرار داشتیم و سوار شدیم و رفتیم دنبال خاله ندا و امیرعلی. خلاصه رفتیم باشگاه شرکت نفت. دانیال و امیرعلی رفتن توی زمین بازی و کلی کیف کردن. کلی ازشون عکس گرفتیم و مامانی کلی خوش گذراندی. بعدم وقت افطار و شام شد و همگی رفتیم رستوران . اونجا بهونه می کردی و نمی موندی. من و تو رفتیم زمین بازی تا بابایی و ... افطار کنند. خلاصه شب خیلی خوبی بود و ممنونیم از عمو صادق و خاله ندا.*************** ...
11 مرداد 1390