danialdanial، تا این لحظه: 18 سال و 8 ماه و 15 روز سن داره

دانیال زرنگ مامان بابا

دانیال و اسباب بازیش (هالک)

ا اخه مامانی این چه قیافه ای هست تو گرفتی ؟ هالکت از اتاق اوردم که باهاش بازی کنی. می خوام که با اسباب بازی های مختلف بازی کنی . ولی زیاد خوشت نیومد. از صورتت توی عکس معلومه. ((((((قربونت برم مامانم .))))))))))))) ...
18 مرداد 1390

دانیال گیتاریست×××××××××× 17 مرداد 90.

دنی جیگرم. عسل مامان . امروز ٤ صبح بلندشدی و تا ٦.٥ بیدار بودی و بعد از خوردن شیر و بازی دوباره خوابیدی تا ٩ صبح. منم بلند شدم و مشغول کارای خونه و روزانه. تو هم چایی بیسکو ئیت خوردی و رفتی بازی. برای ناهار سبزی پلو درست کردم ( اخه خیلی پسرم دوست داره) خلاصه بعد از خوردن ناهار با هم خوابیدیم تا ٤ و میوه و رنگارنگ خوردی و تا اینکه رفتی گیتارت از اتاقت اوردی. نشستی اول بررسی کردی و بعدم به روش خودت شروع به زدن کردی و منم حسابی غافلگیر شدم . و تندتند قربون صدقت می رفتم. (((((((((( خدایا بابت همه چیز ممنونم.))))))))))) الانم  در تدارک سفره افطار  هستم چون بابایی روزه هست و الان با اش و حلیم و نون تازه ...
17 مرداد 1390

گیتار دانیال. مرداد90.

اینجا پسر خوشگلم نشسته و مشغول گیتار زدن و منم دارم کیف می کنم. اخه ارزوم اینه که دنی دنبال یک سازی بره و توش موفق بشه و می دونم مامانی که هم علاقه داری و هم استعداد. ((((((((((مامانت هم مثل شیر پشتت هست عزیزم.)))))))))))))) ...
17 مرداد 1390

رفتن دانیال به ارایشگاه.16 مرداد 90.

دانیال جونم اینجا اماده شدی با بابایی برید سلمونی و قبل از کوتاه کردن موت دم در خونه ازت عکس گرفتم. مامانی خیلی موهات بلند شده و گرمت می شه و شب عرق می کنی. امروز بابا که اومد بهش گفتم که دنی جیگر رو ببر موهاش کوتاه کنه.(خدا پشت و پناهتون. ) ...
17 مرداد 1390

اومدن دانیال از ارایشگاه.16مرداد90×××××××××××××

ای جونم که مثل ماه شدی مامان جون. عصری با بابایی رفتین پارک و بعدم سلمونی و یکم گریه کردی تا موهات کوتاه بشه. اینجا تا اومدی خونه پریدی بغل مامانی و منم بوست کردم و گفتم: چقدر خوشگل شدی عزیزم. ...
17 مرداد 1390

کلاس دانیال ( 15 مرداد 90)××××××××××××××

مامانم سلام به روی ماهت ...... امروز شنبه است و اولین روز هفته و ٥ ماه رمضان و امیدوارم که هفته خوبی برای ما و همه مردم باشد. مامان از صبح مشغول جمع اوری و تمیزی خونه بود و تو برای خودت بازی می کردی. ( از دستت یکمم مامانی ناراحته از ٧ - ٦ صبح میای بالای سر مامانی و می گی پاشو ...........) خلاصه ناهار خوردیم و خوابیدیم و عصری عصرونه خوردیم بابایی ٦ اومد خونه. بابایی روزه بود ومن گفتم : تو بمون خونه و استراحت کن. من و تو ساعت ٧ رفتیم کلاس و تا ٨ . خیلی خوب بودی و کلی خانم مهامی ازت تعریف کرد و منم کیف کردم. اومدیم خونه و مامانی سردرد شدید . سرم بستم و دراز کشیدم . اومدی پیشم و من ناز می کردی . منم برای...
16 مرداد 1390