عزیز دل مامانی سلام. امروز دوشنبه از صبح بلند شدی و شیر و صبحانت خوردی و رفتی بازی. منم به غذا درست کردن و کارهای خونه. ساعت ١٠ مامانی زنگ زد و گفت: که ببرمت اونجا و تا عصری پیششون باشی. منم لباس هات تنت کردم و وسایلت را اماده کردم و بردمت , عمو بابک و بهدادم بودند. تا ٦ عصر اونجا بودی و خلاصه کلی بازی کردی و با مامانی خونه اسباب بازی رفتی و خوش گذروندی. عصر هم بابا دامون اومد دنبالت و اومدین خونه. منم رفتم خرید و به کارهام رسیدم و ظهر اومدم خونه. اومدم خونه نبودی اولش دلم گرفت ولی گفتم اقا شده, بزرگ شده و الانم داره بهش خوش می گذره. تا ساعت ٤ که با خاله ندا رفتم خرید وسایل و لباس , که خدا بخواد یکشنب...