یک روز خوب و خاطره انگیز دنی . 14 /6/90.

عزیز دل مامانی سلام.
امروز دوشنبه از صبح بلند شدی و شیر و صبحانت خوردی و رفتی بازی.
منم به غذا درست کردن و کارهای خونه.
ساعت ١٠ مامانی زنگ زد و گفت: که ببرمت اونجا و تا عصری پیششون باشی.
منم لباس هات تنت کردم و وسایلت را اماده کردم و بردمت , عمو بابک و بهدادم بودند.
تا ٦ عصر اونجا بودی و خلاصه کلی بازی کردی و با مامانی خونه اسباب بازی رفتی و خوش گذروندی.
عصر هم بابا دامون اومد دنبالت و اومدین خونه.
منم رفتم خرید و به کارهام رسیدم و ظهر اومدم خونه.
اومدم خونه نبودی اولش دلم گرفت ولی گفتم اقا شده, بزرگ شده و الانم داره بهش خوش می گذره.
تا ساعت ٤ که با خاله ندا رفتم خرید وسایل و لباس , که خدا بخواد یکشنبه میریم شمال.
وقتی عصری اومدم من بغل کرده بودی و خلاصه دلمون برای هم تنگ شده بود.
(((منم مامانی خیلی خیلی دلم برات تنگ شده بود و عاشقتم.)))


مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


یک روز خوب و خاطره انگیز دنی . 14 /6/90.
