danialdanial، تا این لحظه: 18 سال و 8 ماه و 16 روز سن داره

دانیال زرنگ مامان بابا

دنی و بابایی و گردش و رفتن به کلاس. 13/6/90.

چطوری پسر عزیزم؟ دیروز مامان و بابا رو خیلی اذیت کردی, ولی خوب بچم با همه این شیطنت ها خیلی عزیزه برای ما. امروز از صبح سرت به کار خودت بود و پسر خوبی بودی و جبران دیروز را کردی. منم مشغول کارهای روزمره و ناهارت را خوردی و خوابیدی تا عصری که بابایی اومد و با هم رفتین کلاس. تا سر خیابون قدم زدین و با ماشین رفتین کلاس از ٦ تا ٧و کلی ازت تعریف کردند. افرین به پسرم. ما رو روسفید کردی و امیدوارتر از قبل. اومدین خونه و با بابا جوجه از بیرون گرفتین و مامان نازی و نادیا هم اومدند و همگی دور هم بودیم. و جای همگی خالی خوش گذشت. ...
14 شهريور 1390

خرابکاری دانیال.12 شهریور 90.

سلام پسرم. امروز خیلی مامان رو عصبانی کردی و اصلا" ازت راضی نبودم. از صبح بهونه داشتی و گریه می کردی و ظهر هم خوب نخوابیدی. شایدم به خاطر این سه روز تعطیلی بوده که بابایی بود و پارک و گردش می رفتی.   اما اصل ماجرا و خرابکاریت.: عصری من پای سریالم بودم و تو هم رفتی سراغ لب تاب و,,,, اومدم دیدم که نصف صفحه سفید شده و خلاصه هر کاری کردم , درست نشدتا بابا اومد بابا برد و اومد گفت: ال ای دی لب تاب شکسته و کلی خرج روی دست ما گذاشتی. خلاصه تا ٩ شب که بابا رفت تحویل گرفت من خیلی کلافه بودم و اصلا" باهات حرف نزدم. اخه عزیزم به وسایل خونه چی کار داری؟ شب هم کلی گریه و بهونه که من و بخوابون. الان...
12 شهريور 1390

خونه مامانی و گشت و گذار. 11 شهریور 90.

سلام عزیزم و خسته نباشی پسرم. این سه روز تعطیلی حسابی به ما خوش گذشت و تو کلی کیف کردی و پارک و گشت و گذار با ماشین .و,,,, عصر پنجشنبه سه تایی ماشین در اختیار گرفتیم و ١.٥ گشتیم و رفتیم خیابونهای لاله زار,سعدی,و اومدیم بهار نزدیک شرکت بابایی و ابمیوه خوردیم و اومدیم خونه.   جمعه صبح بعد از خوردن صبحانه و بازی با بابایی رفتین پارک و سرسره و تاب و ,,, اومدین خونه و حمامت کردیم و ناهار خوردی و خوابیدی و عصری ساعت ٦ بردیمت خونه مامان بزرگ. من و بابایی هم رفتیم ٧حوض و خرید و گشت و گذار و شام هم بیرون خوردیم و تو هم با مامانی رفته بودی پارک و گردش و اومدین  و ما هم اومدیم دنبالت و برگشتیم خونه. اینم...
12 شهريور 1390

امدن دایی علیرضا و کادوی خوشگلش. 10 شهریور 90.

امروز صبح بعد از خوردن صبحانه و شیرت با بابایی رفتین گردش و پارک و من مشغول تمیزی خونه. ساعت ١١ دایی زنگ زد و گفت: دارم می یام پیشتون و دانیال رو ببینم. دایی علی رضا اومد و برات این کادوی خوشگل خریده بود, اسمارتینزهای خارجی و عروسک دار. ((((( دایی جونم دستت درد نکنه.خیلی دوست دارم.)))))) برای ناهار هم کباب و جوجه گرفتیم و دور هم خوردیم و گپ و گفتگو کردیم . ...
10 شهريور 1390

دانیال در پارک فدک . ( عصر عید فطر )×××× 9/6/90.

سلام به قند عسلم. مامانی عید فطر هست و مردم بعد از یک ماه عبادت و روزه داری امروز را جشن می گیرند. تا عصری خونه بودیم و سه تایی رفتیم پارک فدک. قراره که هر هفته پارک جدید ببریمت.پارک بزرگ و قشنگی بود وتا وارد شدیم شروع به دویدن و بازی کردی و کلی ازت عکس گرفتیم و با بابا زمین بازی رفتین وخلاصه کلی خوش گذراندیم. بعدم اومدیم ابمیوه خوردیم و اومدیم خونه. بابا با عمو مهدی شام رفتند بیرون و مامان نازی و خاله نادیا هم اومدند پیش ما و دور هم بودیم. ما هم شام از بیرون گرفتیم ( پیتزاو سالاد و چیپس و پنیر و ....) جای همگی خالی.   امشب هم به خوبی و خوشی به پایان رسید, امیدوارم که همه سلامت و خوش باشند. &nbs...
10 شهريور 1390