9 جلسه کلاس و سوغاتی از شمال. 3 مرداد90.

مامانی امروز خیلی ازت ممنونم.
من از صبح مشغول خونه تکونی و تمیزی خونه بودم وتو هم برای خودت بازی میکردی اصلا" به من کار نداشتی.
ناهار با هم سبزی پلو ماهی خوردیم.
تو خوابیدی ٣.٥ بلندت کردم لباس هات پوشیدی و دو تایی رفتیم کلاس .جلسه ٩ بود و تا نوبت ما بشه مامانی هم اومد. ( اخه دیشب از شمال اومدن) تو ذوق کردی و رفتی بغلش و خلاصه ساعت ٤ رفتی کلاس و مثل چند جلسه قبل خیلی خوب بودی و مثل یک اقای به تمام معنا.
کلاست تموم شد و با مامانی اومدیم وعمو بابک و عمو بهداد اومدن دم کلاس و توی ماشین مامانی سوغاتی ها تو داد( شلوارک لی و چند تا لباس خونگی. ) و توی ماشین شلوارکت پوشیدی.
چقدر بهت می اد مامانی مبارکت باشه.الانم توی عکس پاته.
خلاصه ما رو رسوندند و رفتند و اومدیم عصرونت خوردی و بابایی اومد با هم حموم رفتین و مشغول بازی شدی.
( تمام زندگیم و دل خوشیمی می بو سمت به خدا می سپارمت.)


9 جلسه کلاس و سوغاتی از شمال. 3 مرداد90.
