خونه اسباب بازی .5 مهر 90.

سلام عزیزم:
پسرم امروز تصمیم گرفتم که ببرمت خونه اسباب بازی.
بعد از اینکه صبحانت خوردی و کارهام انجام دادم ساعت ١٠ با هم قدم زنان رفتیم.
اخه خونه اسباب بازی توی پارک کوچه روبه رومون ( پارک گلچین) هست.
اول رفتیم توی پارک و بازی کردی و سرسره و بدو بدو و ....
بعدم رفتیم خونه اسباب بازی, که وقتی وارد شدیم اولش کلی گریه کردی
ولی من اصلا" محل نذاشتم و بچه هارو هم دیدی یکم اروم شدی.
برای قدم اول خوب بود.
پسرم به مامان وابسته شدی و دستم گرفته بودی که بریم و این اصلا" خوب نیست.
باید بیای با بچه ها بازی کنی و سرگرم شی .
قرار شد که هفته ای ٢ بار بیارمت.
خلاصه اومدیم با ماشین گشتی زدیم و می خندیدی و خوشحال و ١٢ اومدیم خونه.
ناهار خوردیم و خوابیدیم تا عصری که با بابا خونه موندی و من رفتم بیرون و خرید داشتم.
اومدم داشتی بازی می کردی و شامت دادم و احساس کردم که حالت سرما خوردگی داری.
الان که دارم وبت می نویسم ١١ شب و با بابایی رفتین دکتر.
چون ما هر وقت تو اینطوری میشی همون موقع می بریم دکتر.
((( مامانی بی حوصله شده, تو سر حال نباشی اصلا" حوصله هیچی ندارم.)))
( خدایا: پسرم را به تو می سپارم. )


خونه اسباب بازی .5 مهر 90.
