گردش و رفتن خونه مامانی و خاله مهناز. 3 شهریور 90.

سلام پسر عزیزم.
مامانی از عصر چهار شنبه بگم که با هم کلاس رفتیم و بابایی از سر کار اومد اونجا.
تو و شاهین با هم توی کلاس هستین و خیلی خوب کارها و بازیهات انجام دادی ولی شاهین همش گریه
میکرد.خلاصه ازت کلی تعریف کردند.
اومدیم خونه و افطار بابا رو اماده کردم و اون شب به خوبی گذشت.
پنجشنبه تا عصری خونه بودیم و مشغول کارهای روزانه.با بابایی ١ ساعتی رفتین خرید و من خونه بودم.
اومدین و ساعت٧ تو رو بردیم خونه مامانی و من و بابایی رفتیم افطار و شام بیرون.
جای همگی خالی ما به رستوران هانی رفتیم و کلی پیاده روی و خرید و گشتیم و... اومدیم خونه .
هوا هم یکمی خنک شده بود و بارونی هم اومد و خلاصه شب خوبی بود.
تو هم پیش مامانی بودی و بعد هم با هم خونه خاله مهناز رفتین و کلی بهت خوش گذشته بوده
و دورت حسابی شلوغ بوده .
ساعت ١١ مامانی و بابایی اوردنت دم خونه و من و بابا هم منتظرت بودیم و دلمون برات تنگ شده بود.
((( این هم خاطرات پنجشنبه که به همگیمون خیلی خوش گذشت.)))


گردش و رفتن خونه مامانی و خاله مهناز. 3 شهریور 90.
