danialdanial، تا این لحظه: 18 سال و 8 ماه و 15 روز سن داره

دانیال زرنگ مامان بابا

تولد عمو بهداد. 8 مهر 90.

امروز جمعه و روز تعطیل است. مثل هر جمعه بابا صبح رفت نون بربری گرفت و خوردیم و خدا رو شکر امروز یکم بهتری. امشب تولد عمو بهداد هست و مامان بزرگ مهمونی گرفته است. عصری اماده شدیم و رفتیم و خلاصه همین که وارد شدیم تمام توجه ها به تو بود و تو هم کلی کیف می کردی.خاله های بابا هم بودند و پسر خاله ها و ... همگی دور هم بودیم و خوش گذشت. ( عمو بهداد تولدت مبارک, ١٠٠ ساله بشی.) ...
10 مهر 1390

سرما خوردگی دنی.6 مهر 90.

سلام به پسر گلم. عزیزم از دیشب سرماخوردی و تب و خلاصه مامانم همینطوری بهت میرسه. داروهات دادم و سوپ درست کردم و ابمیوه تازه و خلاصه مواظبتم. امروز خدا رو شکر تبت قطع شده و فقط عطسه و ابریزش بینی داری. هر وقت سرما می خوری , مامان خیلی اذیت می کنی , بهونه داری و همش میگی : بغلم کن. عیبی نداره گلم با اینکه مامان هم گاهی خسته می شه , ولی عاشقته . و از خدا می خوام که همه بچه ها سلامت باشند و پسرم هر چه زودتر خوب بشه. و رفتی توی اتاقت و سراغ دکورت و این دوچرخه اسباب بازیت اوردی باهاش مشغول شدی. (((( اینو بدون پسرم که همیشه مثل کوه پشتت هستم و تا روزی که زندم حمایتت می کنم.)))) ...
7 مهر 1390

دوچرخه دنی.مهر90.

اینم دوچرخه دنی. امروز بعد از ٣ سال که توی دکور اتاقت هست تازه یادش افتادی و اوردی و باهاش بازی می کردی.( بابا رضا و مامان نازی و خاله نادیا برات از مکه اوردند.) ...
7 مهر 1390

خونه اسباب بازی .5 مهر 90.

سلام عزیزم: پسرم امروز تصمیم گرفتم که ببرمت خونه اسباب بازی. بعد از اینکه صبحانت خوردی و کارهام انجام دادم ساعت ١٠ با هم قدم زنان رفتیم. اخه خونه اسباب بازی توی پارک کوچه روبه رومون ( پارک گلچین) هست. اول رفتیم توی پارک و بازی کردی و سرسره و بدو بدو و .... بعدم رفتیم خونه اسباب بازی, که وقتی وارد شدیم اولش کلی گریه کردی ولی من اصلا" محل نذاشتم و بچه هارو هم دیدی یکم اروم شدی. برای قدم اول خوب بود. پسرم به مامان وابسته شدی و دستم گرفته بودی که بریم و این اصلا" خوب نیست. باید بیای با بچه ها بازی کنی و سرگرم شی . قرار شد که هفته ای ٢ بار بیارمت. خلاصه اومدیم با ماشین گشتی زدیم و می خندیدی و خوشحا...
5 مهر 1390

گردش دنی.3مهر 90

جیگر مامان.عصری اماده شدی که بابا بیاد و با هم برین خرید و گردش. ساعت ٦ بابا اومد و رفتین و منم رفتم  پیاده روی و خرید.   شما رفتین گردش و خرید و هم زمان با هم دم در رسیدیم ومن دیدی کلی ذوق کردی.   اومدیم خونه و خرید ها رو جابه جا کردیم و شام از بیرون مرغ بریان گرفتیم. تو هم قرمه سبزی داشتی و خوردی.(نوش جون) شب هم خسته بودی و ١٠.٥ خوابیدی.(خوب بخوابی گلم.)   ...
3 مهر 1390