دنی شیطون و رفتن به کلاس. 4 شنبه 4 ابان 90
عزیزم سلام. مامانی این چند روز سرم شلوغ بود و نتونستم خاطرات این روزها را برای پسر گلم بنویسم. از 4شنبه برات میگم که تا عصری با هم خونه بودیم و از امروز باران پاییزی هم شروع شد. عصری با بابا رفتین کلاس و منم خونه و مشغول اماده کردن شام . کلاست خوب بوده و ازت راضی بودند. خلاصه اومدین و شامت خوردی و مامان بزرگ زنگ زد و گفت: که دارن میان تو رو ببینند, اومدن با بهداد و تو هم ذوق کردی و سرگرم بودین. شب خوبی بود و قرار شد که فردا شب شام بریم خونه مامان بزرگ و بابا بزرگ و .... ...
نویسنده :
مامان گیتا
9:12
شکار صحنه توپ از دنی.2 ابان 90
وقتی مشغول مرتب کردن اتاق ها و کمدها بودم اومدم بیرون دیدم ماشینت اوردی دم سینک اشپزخانه و رفتی توی سینک نشستی و برای خودت بازی می کنی. من شوک شده بودم و تعجب که تو امروز این چه کارایی می کنی؟؟؟؟؟ خلاصه امروز مامان حسابی اذیت کردی و منم یک ساعتی باهات حرف نزدم. اومدی و به شیوه خودت دلجویی و منم باهات اشتی کردم. پسرم , یکمی بیشتر مواظب خودت باش و مامان کمتر اذیت کن. بوسسسسسسسسسسسسسس. ...
نویسنده :
مامان گیتا
22:25
دنی و شلوغ کاری. 2 ابان 90.
پسرم:؟؟؟؟؟؟ نمی دونم چی بگم که امروز خیلی مامان اذیت کردی!!!!! از صبح هم کارهام انجام می دادم , هم به تو می رسیدم و بهونه داشتی. و بعدم که من غذا درست می کردم وسرگرم بودم اومدم دیدم وای خدا چی کار کردی؟ همه اسباب بازی هات ریختی و این وضعیت خونه هست. منم ماتم برده بود و اومدم عکس گرفتم نه برای اینکه کار خوبی کردی, برای اینکه بزرگ شدی ببینی که چقدر مامان اذیت می کردی و قدر مامانت بدونی, خلاصه همه را جمع کردم و ناهار خوردیم و خوابیدیم. عصرم با بابا رفتین گردش و پارک و خرید و منم در تدارک شام بودم. ماکارانی با سالاد درست کردم, جای همگی خالی. الانم اومدم دارم وبلاگت می نویسم و هر دو خیلی خسته ای...
نویسنده :
مامان گیتا
22:18
دنی و بازی و رفتن به کلاس با مامانی.30 مهر 90
عزیزم سلام. امروز شنبه اول هفته و مشغول جمع اوری و کارهای روزانه و تو هم بازی و سرگرم بودی. کلی با هم بازی کردیم و لگو هم درست کردیم و ناهارت خوردی و خوابیدی عصر هم دو تایی با هم رفتیم کلاس و خودت رفتی توی کلاس و منم بیرون کلاس منتظرت نشستم تا کلاس تموم شد و از مربیت پرسیدم که گفت: خیلی راضی هست, خدا رو شکر. اومدیم خونه و بابا هم جایی کار داشت و رفته بود و با ما رسید خونه . شام خوردیم و چون ظهر زود بلند شده بودی شب ١٠.٥ خوابیدی. (خوب بخوابی عزیزم, شب بخیر.) ...
نویسنده :
مامان گیتا
8:25
بازی دنی و مامانی و لگو سازی.
امروز کلی پسرم با هم بازی های مختلف کردیم و بعدم لگو سازی و تمام هم رنگ ها را پیش هم می گذاشتی.. و این لگوی خوشگل را درست کردی. (افرین به پسرم و خسته نباشی.) ...
نویسنده :
مامان گیتا
8:15
مهمونی خونه عمو فرزین و مهسا جون ( رفتن خونه مامان بزرگ)29 مهر 90.
سلام پسر گلم. امروز صبح جمعه بلند شدیم و بابا رفت نون تازه گرفت و صبحانه خوردیم و مشغول اماده شدن برای رفتن به مهمونی بودیم,اخه خونه عموی مامان ,عمو فرزین و مهسا جون دعوتیم. تو هم قرار شد که بری خونه مامان شهنار و با بابا بزرگ و عموبابک و بهداد باشی. چون مهمونی ظهر بود و وقت خوابت بود قرار شد که بری پیش مامانی . که تا عصری بودی و کلی بهت خوش گذشته بود و بازی و کباب خورده بودی و ... تا من و بابا اومدیم دنبالت که با تیپ جدیدت اومدی و چه عروسکی شدی عزیزم. من و بابا هم رفتیم خونه عمو فرزین و مهسا جون و مامان ملک هم بود و جای تو خالی بود. به ما گفتند : پس دانیال کو ؟ و ما هم توضیح دادیم و تا عصری دور هم بودیم...
نویسنده :
مامان گیتا
11:50
میز غذا ( خونه عمو فرزین) جمعه 29 مهر 90
اینم میز غذا , خونه عمو فرزین که چقدر عمو فرزین و مهسا جون زحمت کشیده بودند. غذاهای خوشمره و عالی که جای همگی خالی بود. (ممنون از مهمون نوازی و پذیرایی خوبتون) ...
نویسنده :
مامان گیتا
11:24
کادوی مامان بزرگ.(مامان شهناز)
اینم کادوهایی که مامان بزرگ زحمت کشیده و خریده. ما که از خونه عمو فرزین اومدیم دنبالت لباس های جدیدت تنت بود و چقدر هم بهت میاد پسرم. (ممنون از مامان شهناز به خاطر زحماتش و لباس های قشنگی که برات خریده .) ...
نویسنده :
مامان گیتا
11:17











