danialdanial، تا این لحظه: 18 سال و 8 ماه و 18 روز سن داره

دانیال زرنگ مامان بابا

مهمونی خاله سحر. 16 دی 90.

مامان جون جمعه شب ما خونه خاله سحر - دوست من دعوت بودیم. و پسرم چون انجا بچه نیست و میدونیم که هم خودت و هم ما خسته میشیم تو را بردیم خونه مامان بزرگ و اماده شدیم و رفتیم مهمونی.( عزیز دلم گاهی لازمه که من و بابا با هم بیرون یا مهمونی تنها بریم ) و خلاصه میتونم بگم که یک شب فراموش نشدنی بود. کلی گفتیم و خندیدیم و عکس گرفتیم و .... بسیار خوش گذشت. اینم میز شام که هنوز کامل نشده بود ولی من تا یادم بود یک عکس گرفتم. ( مرسی سحر جون- شب به یاد موندی بود.)***** ...
20 دی 1390

خونه مامان بزرگ . 5 شنبه 15 دی 90.

عزیزم- امروز امادت کردیم و بردیم خونه مامانی و تا ظهر با عمو بهداد و مامانی بودی. من و بابا هم رفتیم بیرون کار داشتیم و خرید و اومدیم خونه. من موندم کارهام انجام بدم و بابا اومد دنبالت. وای>>>> مامانی زحمت کشیده بود و برای ناهار ما ابگوشت درست کرده بود و فرستاده بود. با نان سنگک و سبزی خوردن و ... کلی خوشحال شدم. ( اخه عاشق ابگوشتم.) (((مامان جون - دستت درد نکنه , که همیشه به فکر ما هستی.))) ...
20 دی 1390

اومدن شاهین و خاله مریم.

مامانی سلام -خوبی؟؟؟ امروز قرار بود که شاهین و خاله مریم بیان خونمون و از صبح بلند شدم و جمع اوری و اماده شدیم و ساعت 10 اومدن و تو شاهین رفتین توی اتاقت. من و خاله با هم بودیم. البته بعد تو اومدی پیش ما و شاهین توی اتاق و ... میامدین و میرفتین. و بعدم از علاقه زیاد همدیگر را بغل کردین و دو تایی افتادین زمین. تو الان سرت زخم شده - یکمی هر دو گریه کردین و اروم شدین. پسرم خیلی ناراحت شدم ولی عیبی نداره پیش میاد -بازی بود دیگه. خلاصه ظهر رفتن و من و تو هم ناهار خوردیم و خوابیدیم . الانم ساعت 7.5 عصره و بابا هنوز نیومده و با هم کارت کار کردیم و الانم برات کارتون گذاشتم.   ((((دوست دارم- تا بعد خدا...
13 دی 1390

تقدیر و تشکر از الماس زندگیم= دانیال.

سلام به پسر گلم. عزیز مامان امیدوارم که همیشه سلامت و خوش باشی و در تمام مراحل زندگیت بدرخشی. امروز چند خطی برات مینویسم و بابت داشتن تو خدا را هزاران بار شکر میکنم. از روزی که به دنیا اومدی و کانون زندگیمون را گرم تر کردی و با تمام شب بیداری ها- سختی ها- سرما خوردگی ها- دندان در اوردن و .... ولی هر بار که بهت نگاه میکنم و صدای خندیدنت را میشنوم خستگیم در می رود و از خدای مهربون سپاسگذارم که من را لایق مادری تو دونست. و تا یک ماه دیگر که وارد 4 سالگیت میشوی میبینم که چقدر داری زود بزرگ می شوی. البته از همین الان ازت ممنونم که مرتب میای و مامان بوس میکنی و وقتی روی زمین میشینم میای و دستم میگیری و میگی که ...
12 دی 1390

سومین روز کارت تراشه.

مامانی امروز بعد از خوردن صبحانه و بازی و زمانی که سر حال بودی شروع کردیم و سومین کلمه - دست بود که با کلی بازی بهت نشان دادم. و تو هم میخندیدی و نگاه میکردی. خوشحالم که هر دو داریم سعی مان را میکنیم. ...
12 دی 1390

دومین روز کارت بازی.

دومین روز اموزش تراشه ها را شروع کردیم و تو هم تا اینجا خوب همکاری کردی. امروز بابا را با هم تمرین کردیم و سی دی هم دیدیم و خوب بود. و در ادامه کارتون و برنامه های مفید که به دردت بخوره - توپ بازی و ... ...
12 دی 1390

امدن دایی علیرضا جون.جمعه 9 دی 90 ****

سلام پسرم - صبح بخیر. خدا را شکر که امروز بهتری.   امروز قراره که ناهار دایی علیرضا بیاد خونمون. من و بابا هم از صبح بلند شدیم و به جمع اوری و تمیزی خونه مشغول شدیم. و اما حمایت این عکس= من داشتم جارو برقی می زدم و تو هم که دوست نداری و اومدی توی اتاقت و بغض کردی و بابا هم اومد دنبالت که بگه : مرد کوچک - جارو که ترس نداره . و خلاصه این عکس خوشگل را از تو گرفت. ( فدات شم ) دایی ظهر اومد و ناهار دور هم بودیم و تا دایی اومد از ذوق دوییدی تو اتاقت که دایی هم بیاد دنبالت و .... ذوق میکردی و تفنگت اوردی و شلیک میکردی و ... کلی شیرین کاری وجلب توجه. عصری دایی رفت و  تو هم از ساعت 2 تا 5.5 خواب...
10 دی 1390

شروع امورش تراشه های الماس. 10 دی 90****

سلام به امید زندگیم. عزیزم امروز شنبه بعد از خوردن صبحانه و بازی و زمانی که سر حال بودی ما توکل به خدا اموزش تراشه های الماس - مرحله اول را اغاز کردیم.( به امید موفقیت) از کلمه ( مامان) شروع شد و بعد سی دی را گذاشتم و تا ظهر هم کارتون . امروز خیلی راضی بودم و همکاری کردی. (ممنونم عسلم.)   عصری هم میریم کلاس و حسابی سرت شلوغه و همیشه باید فعال باشی عشق من. ...
10 دی 1390

یک روز مردونه- پدر و پسر. 8 دی 90****

عزیز دلم عاشقتم. مامانی بابا روز پنجشنبه خونه بود و از صبح تو هم فهمیده بودی که بابا نمیره و خلاصه ذوق می کردی و کلی با بابا دادو بازی کردین حمام و ناهار هم بابا کباب و جوجه گرفت و خوردیم و تو هم که عاشق کباب.(نوش جون.) ظهر هم خوابیدین و عصر هم عصرونه و بازی و ...... منم مامانی تولد دوستم خاله حمیده دعوت بودم و رفتم تا شب و خیلی خوش گذشت. وبا اینکه دلم برات تنگ میشه ولی مامان میخوام این را بدونی که لازمه گاهی اوقات با بابایی تنها باشین و به قول بابا دامون مردونه و ( پدر و پسری) اگر همیشه با من باشی و دنبال من مرد واقعی نمیشی. ( به مردای عزیز زندگیم که تو و بابا دامون باشین افتخار می کنم.) ...
10 دی 1390