danialdanial، تا این لحظه: 18 سال و 8 ماه و 19 روز سن داره

دانیال زرنگ مامان بابا

تراشه های الماس. 6 دی 90.

پسرم امروز تصمیم گرفتم که این پکیج تراشه های الماس را برات بگیرم. البته از مدت ها قبل که خاله ندا برای امیر علی گرفته بود به من هم گفته بود که برای دانیال هم بگیر که من هم امروز سفارش دادم و عصری اوردند و به امید خدا با هم شروع میکنیم و امیدوارم که تو هم همکاری کنی و پیشرفت کنی و به قول خانم دکتر بهنیا خیلی با هوشی ولی یکمی بازیگوشی و علاقه به تلویزیون که سعی میکنم که انها را هم کنترل کنم که موفق باشی و میدونم که رو سفیدمون میکنی. ...
6 دی 1390

پسر قوی مامان گیتا. دوشنبه 5 دی 90.

صبح بخیر عشق من. امروز خدا را شکر بهتری و منم خوشحالم و با انگیزه تر. تا عصری خونه و کارت بازی و لگو و ... اینجا امادت کردم تا با بابا برین کلاس. اما توی کلاس یکم بهونه داشتی و خلاصه اخرش بد اخلاق شدی و .. اومدین خونه. منم خونه و مشغول کارهام و اماده کردن شام. امشب لوبیا پلو درست کردم و میدونم که تو و بابایی خیلی دوست دارین.   پسر شجاع و قوی مامان گیتا. یعنی باید همین باشی مامانی. مامانت همیشه تا به امروز مستقل و روی پای خودش بوده و دلم می خواد که تو هم مثل مامانت صبور و مقاوم و قوی باشی و بدون که خدا و مامان و بابا هم پشتیبانت هستند. ...
6 دی 1390

خونه مامان بزرگ و حکایت.... سرماخوردگی.

سلام پسرم-امیدوارم که هر چه زودتر خوب بشی. مامان از شنبه برات بگم که همچنان سرما خورده ای و امروز حسابی بهت رسیدم و کلاس هم نبردیمت تا کاملا" خوب بشی.   روز یکشنبه صبح اماده شدیم و بردمت خونه مامانی و تا عصری پیش مامان بزرگ و بهداد بودی. مامانی هم کلی زحمت کشیده بود و بهت رسیده بود و فرنی درست کرده بود و خورده بودی و .... ظهر هم یکم خوابیدی و عصر هم بابا دامون اومد دنبالت و اومدین خونه.   منم مامانی امروز رفتم شرکت بابایی و تا ظهر با بابا بودم و ناهار خوردم و اومدم خونه به جمع اوری و خلاصه کلی جات خالی بود عزیزم.    اینم حکایت شنبه و یکشنبه.( دوست دارم.)**** ...
6 دی 1390

حکایت شب یلدا و ... این چند روز.

پسرم سلام خوبی؟؟؟ مامان قربونت بره که این چند روزه سرما خوردی . و حال ما گرفته شده- البته الان بهتری و خدا را شکر. این چند روز سرمون حسابی شلوغ بود و خونه مامان بزرگ ها و .... خیلی خوش گذشت و شب های خاطره انگیزی بود. امیدوارم که به همه خوش گذشته باشد. امروز هم کلاس نرفتیم تا بیشتر استراحت کنی و خوب بشی. در ادامه عکس ها + خاطرات گذاشته شده. (دوست دارم و به خدا میسپارمت.) ...
3 دی 1390

شب یلدا . 30 اذر 90.

عزیزم -شب یلدات مبارک . پسرم عصری امادت کردم و با بابا کلاس رفتین و بعدم رفتین خونه مامان بزرگ. منم از این ور کارهام کردم و شب اومدم و همگی دور هم شام خوردیم و قرار بود که برای مراسم شب یلدا خونه خاله سیما ( خاله بابا دامون) جمع شویم. و چه ترافیکی و چه شور و هیجانی.!!!!!! خلاصه رسیدیم و همه بودند و شلوغ و ... گفتیم و خندیدیم و فال حافظ . و میوه - اجیل و انار و ... خلاصه خیلی خوش گذشت. پسرم تو یک سرما خورده ای و یک کم زودتر بلند شدیم و اومدیم خونه .   شب یلدای خوبی بود و خوش گذشت. ...
3 دی 1390

عکس یادگاری.

اینم یک عکس یادگاری بابا دامون با عمو بابک و پسرخاله هاست. نفر اول از چپ - عمو بابک دنی - و رامتین و پویان و ارش پسر خاله های بابا دامون که شب یلدا دور هم بودیم. ...
3 دی 1390