danialdanial، تا این لحظه: 18 سال و 8 ماه و 19 روز سن داره

دانیال زرنگ مامان بابا

خونه مامان بزرگ و حکایت.... سرماخوردگی.

سلام پسرم-امیدوارم که هر چه زودتر خوب بشی. مامان از شنبه برات بگم که همچنان سرما خورده ای و امروز حسابی بهت رسیدم و کلاس هم نبردیمت تا کاملا" خوب بشی.   روز یکشنبه صبح اماده شدیم و بردمت خونه مامانی و تا عصری پیش مامان بزرگ و بهداد بودی. مامانی هم کلی زحمت کشیده بود و بهت رسیده بود و فرنی درست کرده بود و خورده بودی و .... ظهر هم یکم خوابیدی و عصر هم بابا دامون اومد دنبالت و اومدین خونه.   منم مامانی امروز رفتم شرکت بابایی و تا ظهر با بابا بودم و ناهار خوردم و اومدم خونه به جمع اوری و خلاصه کلی جات خالی بود عزیزم.    اینم حکایت شنبه و یکشنبه.( دوست دارم.)**** ...
6 دی 1390

حکایت شب یلدا و ... این چند روز.

پسرم سلام خوبی؟؟؟ مامان قربونت بره که این چند روزه سرما خوردی . و حال ما گرفته شده- البته الان بهتری و خدا را شکر. این چند روز سرمون حسابی شلوغ بود و خونه مامان بزرگ ها و .... خیلی خوش گذشت و شب های خاطره انگیزی بود. امیدوارم که به همه خوش گذشته باشد. امروز هم کلاس نرفتیم تا بیشتر استراحت کنی و خوب بشی. در ادامه عکس ها + خاطرات گذاشته شده. (دوست دارم و به خدا میسپارمت.) ...
3 دی 1390

شب یلدا . 30 اذر 90.

عزیزم -شب یلدات مبارک . پسرم عصری امادت کردم و با بابا کلاس رفتین و بعدم رفتین خونه مامان بزرگ. منم از این ور کارهام کردم و شب اومدم و همگی دور هم شام خوردیم و قرار بود که برای مراسم شب یلدا خونه خاله سیما ( خاله بابا دامون) جمع شویم. و چه ترافیکی و چه شور و هیجانی.!!!!!! خلاصه رسیدیم و همه بودند و شلوغ و ... گفتیم و خندیدیم و فال حافظ . و میوه - اجیل و انار و ... خلاصه خیلی خوش گذشت. پسرم تو یک سرما خورده ای و یک کم زودتر بلند شدیم و اومدیم خونه .   شب یلدای خوبی بود و خوش گذشت. ...
3 دی 1390