danialdanial، تا این لحظه: 18 سال و 8 ماه و 17 روز سن داره

دانیال زرنگ مامان بابا

شاهین و دانیال. 22 اذر 90.

روز سه شنبه قرار بود که صبح شاهین و مامانش بیان خونمون. از صبح بلند شدم و وسایل را اماده کردم و چایی و میوه و ... ساعت ١١ اومدن تا ظهر دور هم بودیم و کلی با هم بازی کردین و خوش گذشت. اینجا تو رفتی توی هال و با گیتارت مشغول شدی و شاهین هم توی اتاقت بازی میکرد. ظهر رفتند و ناهار خوردیم و خوابیدیم .   عصری مامان بزرگ و بهداد اومدند تو رو ببینند و ٢ ساعتی دور هم بودیم. مامانی کلوچه و مربا و ... اورده بود.( دستتون درد نکنه.) تو و بهداد هم کلی با هم بازی کردند و تفنگت اوردی و شلیک میکردی.و ... اینم روز سه شنبه که صبح و عصر مهمون داشتیم و به ما خوش گذشت. ...
24 آذر 1390

خونه تکانی مامان و همکاری دنی.

سلام عشق من-خوبی عزیزم. ببخشید مامان جون این چند روزه خیلی سرم شلوغ بود و نتونستم بیام و وبلاگت بنویسم. از دوشنبه برات بگم که روز خونه تکانی مامان بود و تو هم اقا بودی و سرت به کارت گرم بود و ناهارت خوردی و جالب این که اومدم دیدم همون طور که شیر می خوردی دم تلویزیون خوابت برده و خلاصه این کمک به مامان بود که خونه را مرتب کنه و .... چون فردا صبح قراره که شاهین و مامانش بیان خونمون. اینم روزی بود و به پایان رسید. (مامان جون این عمر ماست که به این زودی میگذره.) ...
24 آذر 1390

مهمونی خونه عمو صادق و خاله ندا و امیر علی.17 اذر 90

سلام عزیزم-خوبی ؟؟؟؟ خیلی عاشقتم. مامانی پنجشنبه شب خونه خاله ندا دعوت بودیم . عصری اماده شدیم و رفتیم و تا ١٢ شب دور هم گفتیم و خندیدیم و خوش گذشت. تو امیر علی هم با هم بازی کردین و اینجا هم دارین لگو بازی و .... البته یک وقتایی هم با هم درگیر میشدین که خیلی با مزه بود. مثل همیشه خاله ندا کلی زحمت کشیده بود و بابا دامون و عمو صادقم پی اس ٣ بازی می کردندو ... شام هم دور هم خوردیم و انار و ... خیلی شب خوبی بود. ((((ممنونیم از پذیرایی خوبتون - مرسی بابت این شب قشنگ)))). ...
20 آذر 1390

ارایشگاه رفتن دنی.( 16 اذر 90)

عزیز مامانی یک مدتی بود که موهات بلند شده بود و خلاصه امروز تصمیم گرقتیم که بابا اومد ببرتت سلمونی. اینجا توی سلمونی هستی و تا رفتی تو بغض کردی و بعدم گریه<<<< مامان فدات بشه که نمی تونه اشکتو ببینه اما پسرم باید مرتب بشی. خلاصه اومدی خونه مثل ماه شده بودی و هتوزم گریه میکردی. ((( مبارکه عشق من- دوست دارم-))) ...
20 آذر 1390

روز عاشورای حسینی تسلیت باد. 15 اذر 90.

سلام عزیزم. امیدوارم که سلامت و خوش باشی. امروز روز عاشوراست و تا ساعت 10 خوابیدی. چون این شب ها دیر می خوابیم و من وسایل را اماده کردم و لباس سقات تنت کردم و البته بزرگ شدی و سعی میکردی که در بیاری و خلاصه کلافه بودی و منم خونه تنت کردم و عکس گرفتم و در اوردم و .... رفتیم بیرون. خیابون ما خیلی شلوغ شده بود و تا 1 ظهر بیرون بودیم و مشغول دسته دیدن و دنبال هیات و کلی عکس گرفتیم و اومدیم خونه. کلی بابا دامون این چند روزه نذری گرفته و جای همگی خالی خوردیم. ناهار خوردیم و خوابیدیم تا عصری که دیگه خونه بودیم و تو هم با خودت و ما مشغول بازی و... من و بابا هم فیلم دیدیم و تا شب خونه موندیم. اینم حکایت این...
16 آذر 1390