danialdanial، تا این لحظه: 18 سال و 8 ماه و 17 روز سن داره

دانیال زرنگ مامان بابا

دنی کنجکاوم. ( و فشرده شدن کلاس *****)

سلام مرد کوچک- امیدوارم که همیشه سلامت باشی. امروز شنبه -من مشغول کارهای خودم و تو هم این بازی فیلت را اوردی و برای خودت سرگرم شدی. و بعد هم کارت بازی و کارتون و حسابی سرت گرم بود. از این هفته هم قرار شده که هفته ای 3 بار بریم کلاس تا زودتر پیش بیفتی. عصری با هم اماده شدیم و رفتیم. شاهین و شهداد و ... همه دوستات بودند و سه تایی هم با هم توی کلاس بودین. امروز بقدری خوب و عالی بودی که همه می یا مدند و ازت تعریف میکردند. حسابی خستگی مامان در رفت. (بوس)**** بعد از کلاس هم اومدیم خونه . ...
27 آذر 1390

دنی در پارک گلبرگ.

عزیزم روز جمعه صبح با بابا دامون بعد از خوردن صبحانه رفتین پارک و گشت و گذار. منم خونه و مشغول اماده کردن ناهار و کلی توی پارک بازی و شیطونی.و .... اومدین خونه و رفتین حمام و ناهار خوردیم و تو خوابیدی ومن و بابا هم نشستیم فیلم دیدن.(اخه مامان جون تو بیداری که نمیذاری ما فیلم ببینیم یا غذا میخوای یا شیر و یا ....) خلاصه سه تایی خونه بودیم و خوش گذشت. ...
27 آذر 1390

تفنگ بازی دانیال.

ای قربون ذوقت برم من.************ عصری رفتی توی اتاقت و تفنگت اوردی و شلیک می کردی و ذوق می کردی. مامان فدات بشه که وقتی می خندی خدا تمام دنیا را به من میده. عاشقتمممممممممممممم. بوسسسسسسسسسسسس. ...
25 آذر 1390

کیک شکلاتی.********

مامانی عصری که از بیرون اومدم خونه به بابا گفتم هوس کیک شکلاتی کردم و بابا هم رفت خرید خونه و ... وقتی اومد خونه این کیک شکلاتی خوشگل و خوشمزه را خریده بود وای....... جای همگی خالی خیلی عالی و خوشمزه بود. (عزیزم دستت درد نکنه- ممنونیم ارت که همیشه به فکر ما هستی.) ...
24 آذر 1390

خونه مامان بزرگ. ( دنی و بابا دامون).

پسرم - امروز پنجشنبه صبح امادت کردم و بردمت خونه مامان بزرگ و بابا دامون هم ظهر اومد خونه مامانی و ناهار دور هم بودین . مامان بزرگ باقالی قاتق درست کرده بود( جای همگی خالی) مامان هم امروز با دوستاش ناهار رفت بیرون و تا عصری اومدم خونه . تو هم اومدین خونه تا 5 خوابیدی و بابا هم مشغول فوتبال دیدن و ... همگی حسابی خوش گذراندیم. به من هم جای تو و بابا خالی خیلی خوش گذشت و ... ...
24 آذر 1390

دنی گیتاریست.

عزیز دل مامان -دوست دارم . اینم روزی بود که شاهین و مامانش خونمون بودند و کمی با هم بازی کردین و بعدم تو اومدی توی هال و نشستی مثلا" گیتار زدن. (((پسرم عاشق موسیقی هستی و ارزوی مامانه که یک ساز را به طور حرفه ای یاد بگیری.))) ...
24 آذر 1390