danialdanial، تا این لحظه: 18 سال و 8 ماه و 16 روز سن داره

دانیال زرنگ مامان بابا

هدیه من و دانیال****

اینم گل و شکلات و ... که بابا دامون برای من و تو گل پسر خرید. ممنونم عزیزم که همیشه و در هر شرایطی به فکر من هستی و عشقت واقعی و خالص است. ...
26 بهمن 1390

مهمون کوچولوی ما...... اناهید جون.

عزیز مامان سلام . پسرم دیروز عصری بعد از اینکه از خواب بلند شدی و عصرونت خوردی خاله میترا زنگ زد و گفت: که اگه هستی من اناهید را بیارم پیش دانیال تا با هم بازی کنند و منم یک ساعتی جایی برم و برگردم. منم گفتم که حتما"بیارش و خوشحال شدیم. اناهید جون اومد و اول هرکدوم برای خودتون بازی میکردین و کم کم با هم جور شدین و مشغول بازی شدین و با هم کارتون دیدین , کارتها را اوردم و ازتون پرسیدم و شام خوردین و خلاصه کلی با هم سرگرم بودین و تو مظلوم و گاهی هم اناهید میومد یک بوست میکرد و به من و بابا دامون میگفت: که من دانیال را بوس کردم. ما هم میخندیدیم و از دیدن دنیای کودکانه شما لذت میبردیم. وقتی هم خاله میترا او...
25 بهمن 1390

خونه اسباب بازی و گردش!!!!!!!!!!!!!!!

سلام پسرم خوبی ؟؟؟ خسته نباشی . امیدوارم که بهت حسابی خوش بگذره. پسرم امروز رفتیم خونه اسباب بازی و اتفاقا" جشن تولد بود و تو هم نیم ساعتی رفتی و با بچه ها بازی کردی و خوشحالم که از خونه بازی خوشت اومده و با نی نی ها بازی میکنی. بعدم توی پارک مشغول شیطنت و ... اومدیم دنیای نور و گشتیم و ابنماها را تماشا کردیم و پله برقی و حسابی گشت و گذار . و ظهر اومدیم خونه و ناهار هم برات لوبیا پلو درست کردم ,خوردیم و خوابیدیم. عصر هم کارتون و کارت بازی و نقاشی و ... اینم از حکابت امروز تو , عزیز مامان , موفق باشی. ...
24 بهمن 1390

دانیال در دنیای نور.

عزیزم بعد از خونه اسباب بازی و پارک اومدیم دنیای نور و تو که عاشق این ابنماها و پله برقی هستی و با تعجب و کنجکاوی به اطرافت نگاه میکنی و بعدم قدم زدیم و گشتیم و اومدیم خونه. و چند باری از پله برقی بالا رفتیم تا تو خوشحال باشی و اومدیم خونه و ناهارت خوردی و خوابیدی. ...
24 بهمن 1390

دانیال و اسباب بازی فروشی.

عزیزم اینجا رفتی دم مغازه اسباب بازی فروشی و برای خودت نشستی و استراحت میکنی. وای!!!! چه عروسکای خوشگلی. پسرم توی اتاقت پر از این هاست , ولی زیاد بازی نمیکنی. برای همین هم همه نو موندند و ما هم فعلا" برات اسباب بازی نمی خریم. ...
24 بهمن 1390

یک روز خوب دانیال با بابا دامون.

سلام پسرم خوبی؟؟؟ میدونم که این چند روز حسابی بهت خوش گذشته و امیدوارم که همیشه شاد و سلامت باشی. عزیزم امروز بعد از خوردن صبحانه که بابا دامون نون سنگک گرفت و خوردیم دو تایی رفتین گردش مردونه و منم مشغول ناهار درست کردن و کارهای روزانم شدم. رفتین پارک تابان و بابا گفت: که تا وارد پارک شدیم دوییدی و رفتی سراغ زمین بازی و .... بعدم پیش فواره ها و وسایل ورزش و ... خلاصه خوش گذروندین. اومدین خونه و ناهار خورشت قیمه خوردیم و جای همگی خیلی خوشمزه شده بود. کمی کارت بازی و نقاشی و .... بعدم خوابیدی . من و بابا هم نشستیم پای تلویزیون و سی دی . چون پسرم وقتی بیداری همش ما باید به تو برسیم و وقتی خوابی ما هم ک...
22 بهمن 1390