danialdanial، تا این لحظه: 18 سال و 8 ماه و 15 روز سن داره

دانیال زرنگ مامان بابا

دانیال خوش خنده :)

دوست دارم و فدای تو پسر خوش اخلاق و خوش خنده خودم بشم تا پای جونم .  از زمانی که به دنیا اومدی زندگی برای من معنای دیگری گرفت و به من امید و انگیزه بیشتری دادی برای ادامه زندگی و وقتی اینطوری میخندی تمام خستگیم در میاد. ( خدا راهزاران بار شکر)**** ...
21 فروردين 1391

بازی با اسباب بازی هایت !!!!!!!

پسرم یکی از کارهایی که از سال جدید روش برای تو تاکید دارم این که با اسباب بازی هات بیشتر بازی کنی. زمانی که خونه هستیم و بعد از کارهای اموزشی هر دفعه یک وسیله بازیت را می اورم. اینجا هم داری با این جرثقیلت مشغولی و منم خوشحالم که تو پسر حرف گوش کنی هستی ...
21 فروردين 1391

اغاز کلاس و برنامه های دانیال. 19 فروردین 91

سلام پسر گلم و اغاز سال کلاس و برنامه های جدید کاریت مبارک عشق من از شنبه دوباره به یاد خدای مهربون کلاس و ... فعالیت های تو شروع شد. صبح ها با هم میریم خونه اسباب بازی و عصر ها هم یا پارک یا کلاس و ... سرمون حسابی گرمه. توی خونه هم سی دی های تراشه ها+ صدای حیوانات و ... کارتون میگذاریم . امیدوارم که این سال جدید پر از موفقیت و خوشی باشد . ( انشالله)***** ...
21 فروردين 1391

پارک و زمین بازی

هر وقت میریم خونه اسباب بازی اول میریم زمین بازی و یکمی بازی میکنی . سوار الاکلنگ شده بودی و منم این ور را بالا و پایین اوردم چون نی نی دیگه ای نبود و .... خلاصه با هم کیف کردیم , اینجا خودت می خواهی بیای پایین بدون کمک من. ( مرد کوچک من)**** ...
21 فروردين 1391

خونه اسباب بازی و ... پارک****

سلام به پسر گلم خوبی مامان؟؟؟؟ پسرم دیروز صبح بابا دیر تر رفت و صبح تو را برد خونه اسباب بازی و پارک و کلی ذوق کردی و بازی و با بچه ها موندی و بازی و یک ساعتی بودین و اومدین خونه. بابا رفت و من و تو ناهار خوردیم . خوابیدیم و با هم بودیم و کلاست هم از شنبه شروع میشه که به امید خدا مرتب میریم . ...
17 فروردين 1391

14 فروردین و.... عید دیدنی توی محل!!!!!!!

عزیزم روز بعد از سیزده بدر هم برای تو و هم برای من سخت بود. چون 2 هفته همگی با هم بودیم و مسافرت و گشت و گذار .... بابا صبح رفت سر کار و تو هم از صبح سوئیشرتت را تنت کرده بودی تا بابا بیاد و منم مشغول تمیزی و لباسشویی و .... عصر که بابا اومد اماده شدین و دوتایی رفتین گردش و توی محل عید دیدنی. شب هم کباب از بیرون گرفتیم و خوردیم و تو خوابیدی و من و بابا نشستیم پای سی دی. ...
17 فروردين 1391

ماهی سفید= غذای هر روز ما در شمال:))))))

اینم ماهی سفید که هر روز صبح بابا بزرگ تازه میرفت میخرید و می اورد و درست می کردن و میدونستن که من خیلی دوست دارم برای من یک درسته در کنار غذاهای دیگر می گذاشتند. دستتون درد نکنه مامان بزرگ و بابا بزرگ و خاله های مهربون که خیلی به ما لطف داشتین و همه چیز بهترین برای ما بود و برای ما سفری به یاد موندنی شد. ...
16 فروردين 1391