ارایشگاه رفتن دنی.( 16 اذر 90)
عزیز مامانی یک مدتی بود که موهات بلند شده بود و خلاصه امروز تصمیم گرقتیم که بابا اومد ببرتت سلمونی. اینجا توی سلمونی هستی و تا رفتی تو بغض کردی و بعدم گریه<<<< مامان فدات بشه که نمی تونه اشکتو ببینه اما پسرم باید مرتب بشی. خلاصه اومدی خونه مثل ماه شده بودی و هتوزم گریه میکردی. ((( مبارکه عشق من- دوست دارم-))) ...
نویسنده :
مامان گیتا
0:21









