danialdanial، تا این لحظه: 18 سال و 8 ماه و 15 روز سن داره

دانیال زرنگ مامان بابا

6 جلسه کلاس و ( وقت چشم پزشکی دانیال)

مامانی از صبح بعد از خوردن شیر و چایی بیسکویئت مشغول بازی شدی و من هم به کارهای خونه و ناهار پختن .برای خودمون ماکارانی درست کردم و برای تو شوید پلو.( اخه تو ماکارانی دوست نداری) خوابیدی و ساعت ٣.٥ باهم رفتیم کلاس و ٤ شروع شد. توی کلاس تاب بازی کرذی مهره بازی و لگو بازی کردی. هر دفعه بهتر از قبل میشی ومامانی امید وارتر و خوشحال تر. ساعت ٥ اومدیم خونه .بابایی هم اومد و ساعت ٦ رفتیم دکتر ( وقت چشم پزشکی )داشتی. کلینیک پگاه توی خواجه عبدالله.خانم دکتر فراهانی که خیلی مهربون بود و تو توی اتاق نمی یامدی و خلاصه بادکنک باد کردیم و بالاخره به زور اومدی و معاینه شدی و خدا رو شکر همه چیز خوب بود. امروز خیلی خسته شدی و کلی همک...
27 تير 1390

خاطرات نیمه شعبان.( و دانیال در پارک گلبرگ)26 تیر 90.

مامانی دیروز نیمه شعبان بود و یکی از بزرگترین عید ها . تمام خیابون ها رو چراغونی کردن شربت و شیرینی پخش کردن و خلاصه همه مردم شاد و خوشحالند. ماهم تا عصری سه تایی خونه بودیم و کلی با بابایی بازی کردی و ناهار هم پیترا گرفتیم وتو هم با ما خوردی خوابیدی و ساعت ٧ بردیمت پارک گلبرک.اول رفتی کنار پل بابایی بالا گذاشتت ماشین ها رو دیدی و بعد رفتی تو پارک.  زمین بازی و سراغ سرسره و با بابایی بلال خریدین و خوردین .( نوش جونتون) کلی بدو بدو و بازی کردی ازت عکس گرفتم و ساعت ٨ اومدیم خونه. مامان جونم اینو بدون که تمام این خاطرات رابا عشق و لذت برات نوشتم و بهت تقدیم می کنم. ...
27 تير 1390

دانیال روی نیمکت پارک.26 تیر 90.

فدای شکل ماهت بشم که اینجا سرسره بازی کردی بلال خوردی کلی شیطونی کردی و حالا اومدی روی نیمکت پارک و مامانی زودی ازت عکس گرفت. وای که هر چی ازت عکس بگیرم سیر نمی شم.بوسسسسسسسسسسسسس. اخی خستگیم در رفت. ...
27 تير 1390

5 جلسه کلاس دانیال و خرید خونه ( دانیال و بابایی) 25 تیر .

مامانی امروز شنبه ٥ جلسه کلاست بود و ساعت ٣.٥ از خواب بیدار شدی امادت کردم و نشستی با اردکت بازی کردن و توی این عکس داری با اردک(ملودیکات)کیف میکنی. مامان و بابایی اومدن دنبالمون و رفتیم و ساعت ٤ کلاست شروع شد. امروزخط کشیدن و درست کردن اجسام و مهره توی میله انداختن ( گردنبند) و...بود. خیلی بهتر شدی و توجه وتحمل بیشتر. کلاست  ٤٠ دقیقه هست و اومدیم مامانی رسوندیم و برگشتیم خونه. (توی این مدت مامانی و بابایی خیلی زحمت کشیدن  همیشه همراه ما بودن.دستشون درد نکنه.) عصری با بابا دامون یا به قول خودت (دادو) رفتین خرید خونه . دیگه برای خودت مردی شدی و کمک بابایی شدی. اخه مامانی میدونی امشب شب نیمه شعب...
26 تير 1390